|
72Mellat بچه های پزشکی 88 زاهدان.......... وعده ما 9 / 9 /1399 آخرین مطالب سه شنبه 23 اسفند 1390, :: 13:57 :: نويسنده : مدیر وب
فرزند عزیزم:
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم،دوستت دارم
دو شنبه 10 بهمن 1390, :: 23:13 :: نويسنده : SAM
حکایـت دو گـدا
شنبه 8 بهمن 1390, :: 5:11 :: نويسنده : مدیر وب
معنـای عـشـق واقـعی
ارزش واقـعی
یک شنبه 25 دی 1390, :: 4:56 :: نويسنده : مدیر وب
میگن امتحان عملی میکروب کی باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نظرات خود را با ما درمیان بگذارید... سپاسگزار...(شرمنده این موقع صبح مغزم نمیکشه!!!) دو شنبه 19 دی 1390, :: 23:36 :: نويسنده : مدیر وب
میگن استاد تو آخرین لحظاتی که داشته دست از سر کلاس ما برمیداشته!رو به بچه ها کرده و یه سوال پرسیده... گفته به نظر شما این باکتری ها یا بقیه این میکروارگانیسم ها که بیماری ایجاد میکنن از زندگیشون چه لذتی میبرن؟؟؟!!! منم کلی فکر کردم ولی چیزی به ذهنم نرسید ولی وقتی اینارو دیدم یه دنیا جواب با خودش داشت... لینکارو باز کنین...
ادامه مطلب ...
کاش در این مزرعه بزرگ دوستیمان دانه ای از محبت می کاشتیم کاش لحظه لحظه از وجودمان را برایش. نه برایمان . صرف می کردیم کاش دلهامان تیره نمی شد و چون جوی ابی صاف و بی الایش میماند کاش دوستیمان تک درختی از سیب نبود که گاهی به بار بنشیند و گاهی خشک و مغرور شود کاش نهالی از سرو بود که گرچه باری نداشت ولی یک دست و بی آلایش بود نه . دوستیمان یک رنگ است. سرو گونه و زیبا که گرچه گاهی برگهای لطیف و کوچکش زرد می شود اما نهال کلاسمان همواره سبز خواهد بود .سلام دوستان عزیز خیلی وقت بود که پستی نذاشته بودم فک کردم الاناست که دیگه نامم رو از نویسندگان به شور بذارین که بر دارین امروز امتحان پاتوی خیلی جذابی بود جهانتیغ بنده خدا هرچه کوشید که موبایلارو جمع کنه ولی انگاری نتونست ولی خوشم اومد خوب به قول یکی از بچه ها پاتک بهتون زد و گروه ها رو عوض کرد کر خنده اش جایی بود که فرق ترومبوز رو با عقده لنفاوی توسط یکی از دوستان تشخیص داده نشد موفق باشین تو امتحانای دیگه البته نه اینجوریییییی
شنبه 19 آذر 1390, :: 18:50 :: نويسنده : مدیر وب
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟ گفت: دارم ميميرم گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟ گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد شنبه 19 آذر 1390, :: 14:49 :: نويسنده : مدیر وب
گوجه فرنگی ایمنی را در برابر بیماری ها بالا می برد...!!!!!!!!!
سه شنبه 15 آذر 1390, :: 1:28 :: نويسنده : مدیر وب
آخرین آمار دقیق ایدز در کشور منتشر شد. وزارت بهداشت و درمان می گوید تا اول فروردین ۹۰، کلیه موارد ثبت شده ویروس HIV در کشور ۲۲۷۲۷ نفر بوده. بنا بر گزارش اداره پیشگیری از ایدز، این آمار پس از جمع آوری اطلاعات از کلیه مراکز تحت پوشش دانشگاه های علوم پزشکی سراسر کشور تهیه شده است. در عین حال، کارشناسان از عدم تغییرات روشهای ابتلا به ایدز نشان می دهد در سالهای گذشته، تغییر محسوسی در روشهای انتقال ایدز ایجاد نشده ولی به خاطر بهبود وضعیت آمارگیری، سهم ابتلای افراد به ایدز از طریق جنسی، افزایش یافته و موارد نامشخص نسبت به گذشته، کمتر شده است. در جدول زیر، آخرین اطلاعات و آمار مبتلایان به ایدز را می خوانید.
شنبه 12 آذر 1390, :: 1:56 :: نويسنده : SAM
سلام بی احساس ... !!
مرا یادت هست؟ من هر روز در میان لحظههایم تکرارت میکنم ... میدانی چندیست دارم عکسهایت را میبوسم ، آرامم میکند ... نمیدانم چرا اینگونه ساده، دلم خود فریبی میکند ... بی احساس مرا یادت هست؟ مرا در لابلای خاطرههایت پنهان کردهای شاید ، من اما ... دارم به غروب خویش نزدیکتر میشوم ...غروبی که هیچ سحر گاهی بیدارش نمیکند ... بی احساس کاش احساست برگردد ... هرچند دیر میشود در آخر ... اما ... من در آنسوی بیکسی هم میکنمت باور ... خط به خط نامههای من را بخوان شاید بعد از مرگ من ،آ خرین بوسه ام یادت بیاید ... دو شنبه 7 آذر 1390, :: 21:9 :: نويسنده : مدیر وب
یادش بخیر پری قصه یمان، بر سرها نوازش می کرد... دست هایمان رو می شست،می بوسید، قلب هایمان پر از آرامش می کرد... آه از درونش همچون روح گسسته از تن فرار میکرد، نمی دانم چه می شد،کجا میرفت،چکار می کرد...
یادش بخیر پری قصه یمان، گاهی بال میگشود شادمان میکرد، وقت رفتن که می شد...لحظه ای... نباید غم به دیده ی شادش عیان میکرد کنارمان بود تا سر پر پایش بخوابیم، و او تکه تکه ی قصه اش را بیان میکرد
یادش بخیر پری قصه یمان، اشک از چشمانمان پاک میکرد... قدم به قدم دور شدیم و او، لحظه لحظه به قرآن خدایش استمساک میکرد... پری قصه یمان برای خود اشک نداشت، ولی همیشه اشک نثار این تن ضحاک میکرد...
یادش بخیر پری قصه یمان، شب ها لالایی میخواند... نازمان میکرد،داستان میگفت، دم به دم از بابایی میخواند... کاش دوباره بچه میشدم،شب نوازشم میکرد، از گذشته اش،بچه گی،آرزوهای رویایی میخواند...
یادش بخیر پری قصه یمان، همه ی عمرش روز بود و خوابی نداشت... به تن بی جانمان شیر می داد، آندم که دهانش خشک بود و آبی نداشت... نمیدانم دنیایمان عشق نداشت،بی محبت بود؟ پری قصه ی ما پیر میشد،روزگار راهی نداشت؟
یادش بخیر پری قصه یمان، همیشه یادمان میکرد... گرچه فراموشش کردیم،داد زدیم، وقت تنهایی،عکسش آراممان میکرد... خدایا از درون دلم آرزو میکنم،دوستش بدار پری قصه ی ما،پری نبود،رفتنش جان به جانمان میکرد...
تقدیم به تمام "پری های قصه ی" بچه های کلاس یکی از همکلاسیهاتون یک شنبه 6 آذر 1390, :: 20:17 :: نويسنده : SAM
نهضت امام حسین علیه السلام پدیدهاى عمیق، چند ماهیتى و چند لایه است چرا كه عوامل متعددى در آن دخالت دارند. برخى علت قیام حضرت را امتناع از بیعت یزید مىدانند و بعضى دیگر امر به معروف و نهى از منكر، و عدهاى هم دعوت كوفیان و تشكیل حكومت را علةالعلل قیام ذكر مىكنند و... در یك نگاه كلى و دقیقتر مىتوان تمام انگیزهها و علل و عوامل بر شمرده شده در خصوص قیام امام علیه السلام را در احیاى دین خلاصه كرد. ادامه مطلب ...
محرم نخستین ماه از ماههای دوازده گانه قمری و یکی از ماههای حرام است که در دوران جاهلیت و نیز در اسلام، جنگ در آن تحریم شده بود. شنبه 5 آذر 1390, :: 14:40 :: نويسنده : مدیر وب
دو شنبه 30 آبان 1390, :: 21:50 :: نويسنده : SAM
راهی برای رفتن نفسی برای بریدن کوله بارم بر دوش مسافر میشوم گاهی... عشقی برای خواندن بغضی برای شکفتن خاطراتم در دست بازیچه میشوم گاهی... نگاهی در راه اعتمادی پرپر پاهایم خسته هوایی میشوم گاهی... فکرهای کوتاه صبری طولانی صدایی در باد زمستان میشوم گاهی... روزهای رفته ماه های مانده تقویم ام بی تاب دلم تنگ میشود گاهی... جای پایی سرد رد پایی گنگ در این سایه ی تنهایی چه بی رنگ میشوم گاهی... پنج شنبه 26 آبان 1390, :: 14:4 :: نويسنده : مدیر وب
خوشبختانه من با شکسپیر صحبت کردم ایشون قبول کردن رو صندلی داغ ما بشینن ولی دفتر شعراشون گم شده بود، واسه همین گفتم لااقل نظرشو به صورت کلی درمورد زندگی بپرسم: اندرزهای شکسپیر برای لذت از زندگی William Shakespeare Said : ویلیام شکسپیر گفت : من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟ برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ... زندگی کوتاه است ... پس به زندگی ات عشق بورز ... خوشحال باش و لبخند بزن فقط برای خودت زندگی کن و ... قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن قبل از تنفر ؛ عشق بورز زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر حالا برو زندگی کن بگو شکسپیر اینو گفته،به من چه؟الگوم همونه!!!!!!!!!!!! چهار شنبه 25 آبان 1390, :: 12:31 :: نويسنده : مدیر وب
آهاااااااااااااااااااااااااااااااای خونه دار و بچه دار............!!!!!!!!!!!!!!! صندلیتو بردارو بیار............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بیا که حراج کردم صندلی داغووووووووو بیا آتیش زدم به مالم(آی سوختم).................. نبود؟! .................. کسی نیست؟! .................... پشیمون میشیناااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!! دیدین کسی نمیاد؟ حتما باید از بچه های کلاس باشه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! پ نه پ میخواین آدم از تو خیابون واستون بیارم که ازش سوال بپرسین یا یکیو از رو زمین از کنار تخت بیمارستان بلند کنم.... چیکار کنم من از دست شماهاااااااااااااااااااااااااااا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه روز خوش واسه ما نمیذارین........................... خلاصه هرکی داوطلبه بیاد یه صندلی هم با خودش بیاره .......... صندلی های ما که همشون سوخت... یک شنبه 22 آبان 1390, :: 7:46 :: نويسنده : مدیر وب
کرامت، انسانیت، وجدان کاری، نوعدوستی، فداکاری، ایثار.......... و خیلی چیزای دیگه که شما نام ببرید..... همین یه تصویر کافیه تا به عظمت فرهنگ این مردم پی ببریم و بپرسیم که چرا پیشرفت می کنند.... پيوندها
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||